... 20 ماهگی تو از زبون مامی ...
این روزها روزهای تحولِ
تحول تو رفتار پسریه من ...
تحول تو مسیر زندگی ما ...
روزهای خوش با هم بودن رو داریم روز به روز قشنگ تر تجربه میکنیم و داریم قوام یه خونواده گرم رو که 20 ماهه شکل گرفته رو بیشتر و بهتر و دلچسب تر حس میکنیم ...
احساس قشنگ پدر و و پسری که با گفتن زیبای لفظ { بابا } بهم منتقل میکنید
احساس زیبایی از تعالی عشق بین من و بابایی به خاطر وجود تو شیرینی زندگیمون
احساس زیبای عشق مادر و فرزندی که از همون روز اول، روز به روز داغ تر میشه ...
گاهی فقط سکوت کردن و تماشا کردن بهتره از نوشتن ...
پس به جای نوشتن میبینم تا لذت ببرم از این زندگی دلپذیر و خوب که به لطف خدای مهربون برام رقم خورده ...
زندگی ای که با وجود تو شکل زندگی به خودش گرفته پسر کوچولویشیرین و دوست داشتنی من ...
.gif)
هنوز خودم نمودونم که این نظریه واقعیت داره یا خرافست که اگه تخم کفتر بدی به بچه ای که دیر به حرف میوفته معجزه میکنه و به حرفش میندازه ؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم چه رابطه ای وجود داره بین تخم کفتر و زبون باز کردن پسر تنبل من سر حرف زدن؟؟؟؟؟
نمیدونم چقدر فاصله است مابین گفته قدیمی ها و علم جدید ؟؟؟؟؟؟
اما عمو جونم تو این ماه برام دو تا تخم کفتر داد و یکیش رو نیمرو خوردی و یکیش رو آبپز و به نظرم زبون باز کردی پسرم !!!!!!!!!!!
هر چه قدر تو بقیه کازات عجول بودی و میخواستی زود تر از موعد بهشون برسی سر حرف زدن نتبلی میکنی ، زیییییییییییییییییییادددددددد...
با خوردن تخم کفتر دایره لغاتت گفتاریت هم توسعه پیدا کرده و کلمه هایی سخت سخت میگی ...
البته کلمه های من در آوردی هم میگی و ازم میخوای که برات تو دفتر بنویسم ...
منم با حوصله هر چی بشنوم برات مینویسم ...
شی بابا - شی دَدَ - جیدّین و ...
از اون کلمه های من درآوردیته مامانی.
اینکه میگم دایره لغات گفتاریت پیشرفت کرده یعنی به خوبی تقریباً 95% از حرفهامو میفهمی و درک میکنی و خیلی خوب بی کلام منظورتو بهم میفهمونی و چون من میفهمم تنبلی میکنی حرف بزنی ...
و اما کلمه هایی که تو این ماه یاد گرفتی :
پسر بابا
که با گفتنش شدی رفیق فابریک بابا و بابایی هم خیلی احساس پدر بودن میکنه.
نِست=همون نیست
6 تیر خونه باباحبیب بودیم که با گفتن این کلمه منو سوپرایز کردی .از وقتی بابا احمد برات اون شانسی کیمدی رو خریده که تو دستش علامت ایست داره شما هم ساد گرفتی و میگی
به به
باب = باب اسفنجی
نِن نی = نی نی
من انداختم!!!
اونجا مدام از رو بالکن دمپایی پرت میکردی پایین که مامان جون گفت :"کی این دمیایی ها رو پرت کرده؟ " که گفتی :"من پرت کردم!!!!!!" و دیگه هر چی تلاش کردیم نگفتی ...
جیست=همون ایست stop
از وقتی بابا احمد برات اون شانسی کیمدی رو خریده که تو دستش علامت ایست داره شما هم یاد گرفتی و میگی


در ضمن این ماشینم هدیه این ماهت از مادری بود

.gif)
دیگه این روزها با بابایی خیلی صمیم تر شدی و همش دلت میخواد بپری سر و کول بابا ...
مخصوصاً آخر شب که میشه تازه انرژیت فول میشه و بابایی که خسته از کار روزانست اما به خاطرت کلی باهات بازی میکنه ...
دیگه وقتی میخواد بره خرید یا دنبال یه کار کوچولو حتماً با خودش میبردت و خودتم مایل به رفتن باهاشی ...
قبلاً اگه ازش می خواستی تا با سه چرخت بری حوصلش نمیومد اما حالا اگه خسته هم باشه سوارت میکنه ...
.gif)
پسری دو تا خال بهت اضافه شده که یکی رو یکم بالاتر از شکمته که هنوز خیلی کم رنگه و اون یکی هم رو باسنته
...
.gif)
دلم میخواد تو همین تابستون از پوشک بگیرمت تا هوا گرمه ، اما مثل اینکه خودت دوست نداری ...
بهت گفتم که اگه جیش داشتی بهم بگو تا ببرمت wc جیشتو میگی اما دوست نداری رو لگن بشینی
همین میگی مامان جیش ، میگم بریم دستشویی روتو برمیگردمونی به حالت نه
.gif)
عاشق بازی با جورچینی ...
اولاش که باهم بازی میکردیم تا بهت یاد بدم ، تا اشتباه میزاشتی میگفتم :"نه نه، این نیست "
الان که خودت مسلط شدی و همو رو درست میزاری اما یه وقتهایی اشتباه میزاری و خودت با صدای بلند میگی "نه نه نِست "...



این صفحه ای که الان تو عکس داری میچینیش گم شده و هر جا میگردم نمی یابمش
اما شکلهای داخلش هست و هر وقت که به اون شکلها میرسی به همه صفحه ها نگاه میکنی و وقتی میبینی جور در نمییاد با هیچ مدوم عصبانی میشی یا میای پیشم و میگی :"نِست"


مجبور شدم اون شکلک ها رو هم قایم کنم تا اینقدر ناراحت نبودشون نشی گلم ...
.gif)
فکر کنم داری بازم دندون در میاری ، چون مدام دستات تو دهنته و آب دهنت سرازیر ِ
همش هم نگرانم نکنه دستت آلوده باشه اینقدر میزاریش تو دهنت ...
.gif)
دیگه خیلی وابسته مادری شدی و این منو نگران و از طرفی خوشحال میکنه ...
خوشحال از اینکخ یکی هست تا مثل من دغدغت رو داشته باشه ...
و نگران از اینکه با یه روز ندیدن مادری خیلی بیحوصله میشی ، مادری هم همینطور ، که این اصلاض خوب نیست ...
.gif)
هنوز هم از شلوغی و جمع های شلوغ بدت میاد و احساس غریبی میکنی و گریه میکنی فراوون...
همین چند وقت پیش رفته بودیم سور زواریه دختر دایی بابایی ، از لحظه ورود و دیدن اون همه آدم گریه کردی تا موقع رفتن
و من حسابی
....
باید دیگه ببرمت مهد و دو سه روز در هفته رو با بچه ها سر کنی تا شاید بهتر بشی ...
راستش داری منم مردم گریز میکنی با این اخلاقت نه حال رفتن به مهمونی نه عروسی رو دارم و هر وقت هر جا دعوت بشیم کلی غصم میگیره ...
.gif)
کشف سایت ، یکی دیگه از نوینهای این ماهت بود ...
اینقدر میخندی وقتی سایتو میبینی که نگو ...
همش هم دلت میخواد دنبالش بدوی ...



.gif)
از نوین های دیگه این ماهت :
خوردن بلال


سوار شدن چرخ و فلک با مامی
اون شب هم هوا خیلی سرد بود که اون بالا به خودم چسبونده بودمت و هم از ترس بهم چسبیده بودیم ...
چون خودم هم خیلی وقت بود از این چیزا سوار نشده بودم و با خودم میگفتم قبلاً چقدر شجاع بودما !!!!!!!!!!!


.gif)
یه چند باری هم پیک نیک رفتیم اما به علت سردی هوا ننشسته برگشتیم ...
اینجت بام قزوین "فدک" هست ، یه غروب یخچالی که همه مردم از سرما میلرزیدن!!!!!! اما بازم نشسته بودن ،حالا منتظر چی بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...


اینجا هم مشغول قایم موشک بازی در حالی که باد داشت بلندمون میکرد از رو زمین

.gif)
عروسکت رو که از دو پا جانباز شده رو تو کمد لباست قایم کرده بودم تا تو دست و پا نباشه و تو یه فرصت مناسب پاهاشو بدوزم که اتفاقی دیدی از اون موقع که نی نی یاد گرفتی بگی اون شده نینیت ...
یه روز گیر دادی که بهش شیر بدم تا لالا کنه و هر جور بهش شیر میدادم غیر اون حالت زیر بار نمیرفتی و داد میزدی ماماش نی نی شیر و میخواستی مثل خودت شیر بخوره و من از خنده بندری میزدم که این چه گیریه دیگه ...
.gif)
این هم از نی نی شکموی من











.gif)
صبح ها که در تراس رو باز میزارم ، صدای گنجشک ها همه فضای خونه رو میگیره ...
شما هم میای و انگشت اشارتو میزاری رو گوشت و میگی :" مامان جیک "که یعنی صدای گنجشکها میاد ، البته همین کارو تو پیکنیکها و گردشهایی هم که میریم انجام میدی ...



... 20 ماهگی تو از زبون مامی ...
